وای ازاٌن کس که به دل دردی اشنیو
ناله ی دردم رسی گوش ملک
جابم اشده که دگه کاری امنیو
حامدابس واکو وحرفی مزند
چون که حرفت تن خریداری اشنیو
به امید سالم بودن جوجه ها ![]()


زمو ته ان بیابون یاد واکو
موام سرگشته ته دریای ظلمت
سوارقایقم بی باد وپارو
تو اش یاری دهنده درشو تار
بدو دستم بگی وراه واجو
هوای نفس وافکارپلیدش
متک دل رخنه اشکردو چوزالو
رسی حامد به هنگام دوراهی
که یا مشرک ببه ویا که خواجو
(حامد)
بشک صاف چن دستت دل مو خون اشکو
لعن ونفرین مه تو ومء پریشون تو کو
ناز وعشوه ی زیادت مو زخو دور اشکو
امگو ایمونم ته لانه یه کمی رحم بکو
شرم و شرمی اتنکو مئوت پریشون اتکو
حامد از حلقه ی زلفت شو و خو آویزون اشکو
بلکه پیچش مئوت، شوتاریک دلش روز اشکو
کاتخ یخ زتوی مهرتو باخرگ سنوم گرم شکنم
با تمنای وجودعکس تو ته مطبخ دل نصب شکنم
مرزوی گش بلندت ته دل گل گل مو واشستو
حیف که با خرس چش ازصافی دل رد شکنم
(حامد)
خیمیا تش شوبو،ونیزیا سرشوبو اشک خونی بریزکه آسموء غم شوبو
ساقی تشنه لب برلب شط فرات بدون هردو دست مشک به دندان شوبو
برسرنعش عباس علمداردین حسین کربلادست به کمر خم شوبو
دروفاداری وشجاعت شاه دین ازتعجب همه پنجه به دندان شوبو
میدون قتله گاه چه شوروبلوا شوبو اکبروقاسم و شش ماهه اصغرشوبو
ناله و شیون و اسینه وسربزند که دل شیعیان زغصه ماتم شوبو
(حامدا)
یاراگر یاربه ودلبر اگر دل تاده جون شه قربون بکو ولی دوچشت جاشاده
"گل اگراشوه بکوی سی چشیی ناز وگشت" گل اسک ارزش اشن اگرچه که خار آده
"حامدا"
*****************
دست از دل ویسم وتگم بدو یارم ببه مونس تنهایی ام تودرشوتارم ببه
درمیان خیل یاران دل مه هیچ یاری نده توبدو ومرحمی سی قلب بیمارم ببه
"حامدا"
****************
بی زنگ و پیام دلم کباب اتکردو ازبس که گلش عرق گلاب اتکردو
ای یوسف مو دلم تسی تنگ وابی ازشرم وحیا زلیخ جواب اتکردو
"حامدا"
***************
یه شب شاعرخوب فداغ "طیار"، پیام داد که توراه جمکران هستم دارم میرم جمکران .من چنین گفتم:
شو تاریک تک ماشین بش ویارت ته کنار گهی دل تاده وگه پسته ی خندان وکنار
دست دردستیک ونکل ومثل شعروسرود کراشش مشهدوقم،جمکران ،دریاکنار
(حامدا)
واما "طیار" درجوابم چنین پاسخ گفت :
شوتاریک واتوبوس وتپش یارگشی بخونش ازته دل تاتبکوی ماچ خشی
دست دردستیک ونکل ومثل ،شعروسرود کراشش مشهدوقم وتنکوی لی نخشی
"طیار"
***************
هر روز صبح در آفریقا، آهویی از خواب بیدار میشود
و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچرد
آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود
در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد
میداند كه باید از آهو سریعتر بدود، تا گرسنه نماند
مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ...
مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب برخیزی و برای زندگیت
با تمام توان
و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ...
: زلال باش ... ، زلال باش ... ، زلال تر از قطرات اشک فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی یا دریای بیكران ... زلال كه باشی، آسمان در تو پیداست ... (منبع .Goddess_of_Success.com)
به هرجا که چش امکردو سهولت مشکل امددو
به سوی تو نظر بکنم همه ی چی حل وفصل بکنش
اگر یک گام خیر امسو هزاران مترشدم بکنش
تو سرورجهانی اش ،چنین بکنش چنان بکنش
(شعراز :خودم)
سرمو واندرو و بوی خبک و کردزو چنر و نونکی و خیر ودل وخندل بشو
اینیی سوز ابه فصل بهار کلن اوشی فصل جیرن ودرو دست به دستن موکسی
ریخو ویلختر و پشکل کلو بازی نیاش چه بگم از چه بگم ارمی لشت و بگشی
"شعربه زبان محلی از خودم "
خداحافظ خداحافظ که من از من گریزانم
حصارجان من بشکن مراباخودببرازمن
که من دلتنگ پروازم قفس افتاده برجانم
خوتننده "شکیلا"
شعر خش گتو دلی پر سوز شی پر از صفا تا که از آهت بسازش وزن وترتیب وهجا
اگرتی شاعرببش دل از کینه خالی بکو چون نی ای که خالی ان دائم اکوی آه ونوا
"شعراز:حامد خدمتی"
چه در حال پرش بم یا چه باکو زمو ته ان بیابون یاد واکو
تو که قادر و ارحم راحمین اش بساط ظلم وطغیان جمع واکو
مو ام سرگشه ته دریای ظلمت سوار قایقم بی باد وپارو
تو اش یاری دهنده درشو تار بدو دستم بگی وراه واجو
هوای نفس وافکار پلیدش متک دل رخنه اشکردو چو زالو
رسی حامدبه هنگام دوراهی
که یا مشرک ببه ویا که خواجو
قراربود مردم دهکده ای برای دعای باران به صحرابروند ،
از آن بین فقط یک کودک چتر بهمراه داشت واین یعنی ایمان ...
توبگوازچه مرا می نگرد ...
به گمانم غم تنهایی عذابش داده ...
حذر از چشم سیاهش ،نشوی دلداده!!!
شعر از: خودم
عکسهایی که تعطیلات تابستان ۸۹ در تهران گرفتم.......
برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب برید.....
صدای اللهم اسئلک... از تلوزیون شنیده میشه...
یه لحظه چشمامو میبندم... ،یه احساس خاصی دارم... مثل اینه که قیامت شروع شده و در شیپور نواخته شده ... مرده ها زنده شده اند و از قبرهاشون دارن بیرون میان و به سمت حریم کبریایی به راه افتادن.وای!!! شور ومحشریه!!!... قلب آدم از جاکنده میشه ... اینجاست که حساب کاری که کردی یانکردی دستت میاد ... لازم نیست که به حسابت رسیدگی کنن ،خودت میدونی چند مرده حلاجی.
خدایا کمکمون کن که دست خالی پبشت نیایم... وقتی که میایم از فرط شرمساری چشممون اشکبارو سینه مون اندوه بار نباشه.
"آمین یارب العالمین"
کلاس دوم راهنمایی بودم...
یه هفته ای به 22بهمن مونده بود. به اتفاق پسر عمه ام ( قاسم خدمتی) تصمیم گرفتیم برای جشن دهه ی فجر، تئاتر طنزی رو اجرا کنیم.![]()
بعد از نقشه هاو مشورت های فراوان تصمیم براین شد که نمایش طنز گزارش فوتبال رواجراکنیم. قرار بر این شد که من نقش فردوسی پور رو به عهده بگیرم و پسرعمه ام هم نقش جواد خیا بانی.![]()
بعد از نوشتن نمایشنامه(که بیشترشو خودم نوشتم) چند روز تمرین کردیم و پس از تایید نایشنامه توسط معلم پرورشی، قرار شد روز22بهمن در مدرسه اجرا بشه.
نمایش به این صورت بود که من در نقش فردوسی پور و پسر عمه ام که یه خورده چاق تر و خیلی فضول بودو اتفاقا بازیگر خوبی هم بود ، نقش خیابانی به عهده گرفت..![]()
خلاصه نمایش رو اجرا کردیم و اتفاقا مورد استقبال قرار گرفت و حسابی مارو تشویق کردند.
بعد از اجرای نمایش مدیر مدرسه ما رو به دفترش احضار کرد و بهمون گفت : کارتون خیلی خوب بود وبه رسم هرساله ، قراره که نمایشتون فردا برای دختران مدرسه راهنمایی هم اجرا بشه..
ما که شوکه شوده بودم ، مخالفت کردیم وگفتیم :آقا مارو بیخیال شین ... ولی چه کنیم که حرف ، حرف آقای مدیر بود و برو برگشتی هم نداشت.![]()
ناچارا پذیرفتیم و قرارشد روز بعد نمایش رو برای دخترا هم اجرا کنیم.
واما روز بعد. . .
استرس بالا بود...
پرده ی صحنه نمایش( سن) بسته بود... میزی روی صحنه و دوتا صندلی هم پشت میز قرار داده شد.
ما رفتیم پشت میزنشستیم ومنتظر باز شدن پرده بودیم...( هنوز یادمه که کت پدربزرگم که متعلق به دوران رضاشاه بود رو پوشیده بودم....وبا دوده ی آبگرمکن نفتی برا خودم سویل درست کرده بودم ...تیپم خیلی باحال شده بود)![]()
![]()
منتظر بودیم که پرده باز بشه ... ناگهان پرده کناررفت ...
صدای تشویق بالا رفت ... یه نگاهی به جمعیت انداختم ... وای !!! فاجعه بود.. اینهمه دختر از کجا پیداشون شده دیگه؟؟؟؟
... اولین باری بود که جلو اینهمه دختر رو صحنه رفته بودم ... ولی دیگه کاراز کار گذشته بود وراه بازگشتی نبود .
نمایش با سلام واحوالپرسی گزارشگران شروع ودر ادامه گزارش فوتبال خیالی به صورت طنز و مسخره آمیز وگاهگاهی مشاجره و به جون هم پریدن این دوادامه می یافت ونهایتا پایان نمایش...
بعد از پایان نمایش ما باید از پشت میز بلند شده و یکی دو قدم جلو میرفتیم وبه تماشاچیان ادای احترام میکردیم و از صحنه خارج میشدیم.
اینجاش جالبه :
درپایان پایان نمایش،برای ادای احترام به تماشاچیان از پشت میز بلند شدم ... نگاهی به جلو انداختم... به جلو قدم بر داشتم ... هنوز قدم اول رو بر نداشته بودم که ناگهان پام به پایه ی میز گیر کرد و (شاراپ ) به زمین خوردم و روی صحنه ، جلو چشم صدها نفرنقش بر زمین شدم...![]()
![]()
وای!!!همه چی تموم شد !!! آبرو ریزی کردم !!!
به مدت چند صدم ثانیه این افکاردر ذهنم می چرخید و نقش بر زمین بودم ، که ناگهان ضربات سنگینی رو در پشت خودم احساس کردم. خوب که دقت کردم دیدم پسر عمه امه(همون آقای خیابانی قلابی). بنده خدا که وضعیت رو خراب میدیده ، برای اینکه قضیه لو نره وکسی بویی نبره ، همینجوری که روی زمین افتاده بودم شروع کرده به لگد زدن من تا تماشاچیان فکرکنند افتاد نم جزء نمایش بوده.... ![]()
من هم که فهمیدم قضیه از چه قراره ، با هر زحمتی بود خودمو از زیر ضرباتش آزاد کردم وبه تلافی ودفاع از خود بلند شدم.... ![]()
در همین لحظه با فرار کردن خیا با نی و تعقیب فردوسی پور وخارج شدن این دو از صحنه ی نمایش وباصدای تشویق و جیغ وداد تماشاچیا ن ، پرده بسته شد .... وکسی از سوتی ما بویی نبرد ونمایش به خوبی وخوشی تمام شد...![]()
![]()
![]()
چند روز بعد در صف صبحگاهی مدیرمدرسه ازمون تقدیر وتشکر کرد وجایزه ای (آلبوم عکاسی) بهمون اهدا کرد...
"پایان"
ای ساخته ی کار وعمل
..... رنجت زچه ها رفت
برگشته ی درروز جزا
...... مزدت به کجارفت
گمگشته ی در عرصی خویش
...... کوراهنمایت
روسوی خدا آر که دهد
...... راه نشانت
(شعراز: خودم )
زبان اندر دهانم طبع شعریست...
به آهنگ وردیف ووزن شعریست ...
میازار خاطرمردسخندان...
که چون حرفی زند بر لوح باقیست...
توگرخواهی کلامت شاعرانه...
بکن روحت فنایی ، عارفانه...
زدل آتش بزن برهرکرانه...
که دل بی سوز، ندارد هیچ ترانه ...
( شعر :از خودم)
شعری که براتون گذاشتم مدتی بود که گم شده بود و دنبال شاعرش میگشت . تا اینکه پیداش کردم و دعوتش کردم به خونه ی خودش.
روزی بود زوزگاری ... نه پاییز ونه بهاری... تواین دیار غربت، «آدمک» بود به چه حالی...
«آدمک» بود ونبود... گهی شادوگهی هم غمگین بود ...ُ زاوضاع جهان ...، زکردارهرآنکس که دراین بحر خاکی می زیست ...
«آدمک» با خود می گفت: این همه جور ،این همه ظلم ... این همه دل شکستن کار که بود؟... ، راستی ازبهر چه بود؟...
«آدمک» فکرچه بود... راستی او دربحر چه بود؟...
فکراودرکدام دشت جولان می داد؟ . دشت پرآب وعلف... یا در آن دشت صاف ولم یزرع که هر چه می نگری همه جاهمواراست؟...
قطره آبی است در آنجا مایه ی جان بخشیدن... قطره اشکی است آنجا پلی به سوی معبود... بی گمان آنجا دید چشمان صاف است... بی ریا وکینه... می توان دب اکبر رادید...
«آدمک» دراین بیابان تنها بود ...هرچه که می نگریست هیچ نبود... ناگهان در جلو چشمانش چیزهایی را میدید... تخم امید در دل او می رویید... عطر گل از ره دور می بویید....
«آدمک» ازپی آن رفت ورفت... با دلی پرزامید... باسری پر زهوا...باتنی خسته ورنجور دوید...
«آدمک» بازدوید... گهی آهسته وگه خسته دوید... تا که جوید ذره ای ازآب حیات... یا دست پرمهری که دهد جرعه ای از آب قنات... ولی افسوس...
«آدمک »هرچه دوید هیچ ندید... پس آنچه که اودید چه بود؟... بی گمان بود سراب... بی گمان بود سراب هرچه بدید...
آدمک بود؟... نبود؟... آدمک بود ونبود...
آدمک بود سراب...
(شاعر:حامدخدمتی)

هرکس که زبانش به دهانش سخنان است
برذکروستایش خداوند روان است
بلبل که بخواند زغم دانه نباشد
آن شکر به دریای کرم ،بخشش جان است
یا سرو بلند قامت افلاک سواران **
از شوق به دیدار رخ یار روان است
از زلف تو بالا برویم تا ته افلاک **
این ابروی تو در بر ما طاق وکمان است
* حامد منشین بیهده درکنج خرابات
* آنکس که دهانش به سکون است همان شادروان است
مردنامرد نياسود بيامرد بشو
آب دردشت بيالودبيا ابر بشو
*غنچه ازسنگ نرو ييد بياخاك بشو
آينه تارشكسته است بيا صاف بشو
* روح را ازتن خاكي بكن وزنده بشو
درهواي رخ دوست ازطرب آكنده بشو
*حامدا جسمت اگررو به تباهي برود
روحت آذين بنما ازته دل پاك بشو ...
اي واي بركلاسي كز ياد رفته باشد
دانشجو دركلاس و استاد رفته باشد
درجستجوي استاد چند لحظه اي نشستم
يكباره چشم دوختم سرويس رفته باشد
رفتم به سالن (سلف) تاميل كنم غذايي
شايد كه تكه اي گوشت در قيمه رفته باشد
كارتم زدم به دستگاه خشم آمدم به ناگاه
وز سرخي چراغش موجودي رفته باشد
آه ازبرم برآمد جان از تنم درآمد
حامد به خود نيامد ازحا ل رفته باشد

ای کاش مرغ دل ازقفس آزاد شود
بال بگشاید و پروازکند
برود تاته عشق...
تابدانجا که خدا مید اند...
تا ببیند رخ یار
زلف و ابرو خم یار
دل پر از غم یار ...
غم یار و غم یار و غم یار...
( شعر از :حامدخدمتی)

هرچشم كه بيند نظرش سوي تو باشد درچشم كسي باش كه چشمان توباشد*
به ميخانه عشاق تورا گرگذرافتاد زپيمانه كسي نوش كه پيمان توباشد*
آن پاك گهر حيد ر كرار بفرمود خواهان كسي باش كه خواهان توباشد
گربي مه تابان به بيابان بروم باك ندارم چون راهنماي ره من برق نگاه هاي
ازجام كه خورديم وشديم شاد وطربناك آن مي نبود اشك زچشمان توباشد *
ای دوست كه خاك قدمت قبله گه ماست دلها همه دربندكشان سوي توباشد *
حامد چه بگويد كه دراين دامگه اكنون
صياد تويي او نيز در دام تو باشد
(حامدخدمتي )
گفتاکه در دوعالم من رازخود رهاکن
گفتم که بی تحمل هستم در این میانه *
گفتاکه عشق خود رایک شعله ای بیفزا
گفتم که ازوجودم آتش زند زبانه *
گفتا نه ای تولایق شخصی دگرنظر کن
گفتم نمی کنم من حور و پری نظاره*
گفتازمان آن نیست وقتی دگر هدرکن
گفتم که وقت تنگ است اجل گرفت بهانه *
گفتا رسم به دستت کزمن نبود نشانه
گفتم که سنگ قبرت سنگی روم نشانه *
( شاعر:حامد خدمتی)